خور ؛ خورشید کویر مرکزی ایران

روستاهای رشم ،حسینان و معلمان مدخل شمالی کویر مرکزی ایران اند. به همین دلیل این ها را روستاهای سرکویر می نامند. پس از عبور از این روستاها ، در آنجا تل بسیار بلندی است که سرازیر داخل کویر بزرگ می شود. نخستین چیزی که بیننده را در حین فرود ، دچار شگفتی می کند عدم و نیستی است حس می کند به هیچستان وارد شده است! اما کم کم که چشمان بیننده خو می گیرد ، نیستی با نور ، هستی می یابد! شگفتا ، نور همه ی فضای آسمان و زمین را پر کرده است و هیچ مانعی و هیچ پستی و بلندی نیست تا سایه بگسترد ؛ اهریمن تا آن دور دست ها تا آن سوی روشنایی عقب نشسته است! البته دوباره حس بی کرانگی را در جان خود می یابیم. در هر کجای این کویر که باشید این حس بارها و بارها در ذهن تان تداعی می شود و این تداعی ها آغازی بر سلوک ناخودآگاه شما به سوی تعالی است.


آغاز شب به خور رسیدیم همان گونه که رانندگی در فروغ خور تابان ؛ شانه ساییدن به بال ایزدان مینوی است و خش خش این سایش آدمی را حین پرواز در نور بی پایان به وجد می آورد ؛ شب هنگام سپاه تاریکی انگره مینو آن چنان پیرامونت را فراگرفته اند که نور اندک اتومبیل نمی تواند این تاریکی بی کرانه را بتاراند. خور ؛ طبیعت ، فرهنگ ، فروغ مینوی را با هم دارد. دیدار خور برای ما صرفا گردش و تفنن نبود ؛ بلکه سلوکی بود با جان و تن در خطه ی نور بی پایان. اما کالبد خور... خور ؛ خورشید کویر مرکزی ایران ؛ مرکز بخش جندق و بیابانک به یقین از اواخر عصر زندیه تا کنون حاکم نشین و مرکز بخش بوده است و خوشبختانه اکنون به شهرستان ارتقاء یافته است.


فردا در نورافشانی خور به سوی روستای یوسف حشمت : روستای مصر ؛ حرکت کردیم و دوباره بی کرانگی آسمان و زمین و افق های دور دست و ماسه زارهای مصر مارا با خود برد به سرزمین نور بی پایان. از خور تا مصر حدودا 50 کیلومتر راه است و تقریبا در میانه ی راه هر گاه به جاده ی عروسان - محمد آباد کوره گز می رسم مثل همیشه می ایستم در کنار تابلوی سه گوش و شتر و بی کرانگی را می نگرم! و هر چه دوربینم را تنظیم می کنم نمی توانم آنچه را حس می کنم در کادر آن ثبت کنم! محمد آباد کوره گز مرز هستی و نیستی است!


روستای مصر در سال 1308 خورشیدی توسط یوسف حشمت جندقی احداث شد تا بهشتی باشد در سرزمین نور بی پایان.
یوسف حشمت میان خور و جندق
طرفه بنایی نهاد خوش به نزاکت
حفر قناتی نمود و رود عظیمی
کرد روان رشک شیر و شکر و شربت..
(مرحوم افسر یغمایی)

یوسف حشمت میان خور و جندق
طرفه بنایی نهاد خوش به نزاکت
حفر قناتی نمود و رود عظیمی
کرد روان رشک شیر و شکر و شربت..
(مرحوم افسر یغمایی)

پیش از مصر روستای بسیار کوچک امیر آباد است که با طی جاده ی درب داغان آن به باغ های انار مصر می رسیم که چه فروتنانه به استقبال ما آمده اند و چه زیبا میوه بهشتی خود را به می نمایانند.
مصر در پاییز ؛ رنگ های سبز و سرخ و زرد خود را در برابر دیدگان ما قرار داده است. ماسه زارهای پیرامون نیز با طاق و گز و بوته های گون نیز با بی رنگی خود ؛ این رنگارنگی را نمایان تر می کنند!

باد با عبور از میان بوته ها و درختان چنان موسیقی ای می نوازد که با اشارت های گنگ خود ناخودآگاهمان را به ناکجاآباد رهنمون می شود. در میان این درختان کوتاه قد و مقاوم می نشینم و اندکی جان و روانم را به باد می سپارم. هیچ نمی فهمم چه می گوید اما حس می کنم هر چه هست تا ژرفای جانم رسوخ می کند!


به هر سو می نگرم ماسه می بینم و ماسه. باد جز در لحظاتی کوتاه نوازندگی و نوازش خود را از ما دریغ نمی کند. صدای بال های ایزدان مینوی در گوشم طنین انداز است.


رستوران برادران افضل چشم به راه کالبد های خسته و گرسنه ماست. به درون روستا می آییم و پس از اندکی استراحت ؛ با نوازش باد پاییزی کویر و فروغ بی پایان خور و چشم انداز های بی کرانه و لایتناهی به خور باز می گردیم.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 1:23 توسط کیخسرو ایرانی
|
ایران به قول ایرانشناس آمریکایی ریچارد نلسون فرای ، سرزمین آفتاب درخشان ، آب روان و آثار باستان است. فرهنگ وطن ما به طرز شگفتی در برابر جریان های نیرومند اسطوره ای زمانه ی خود سخت ایستاده است. سنتز شگرف تاریخ ما حاصل چنین برخوردی است. این تاریخ را عنصری جاودانی و مینوی حفظ کرده و ساختار فرهنگ ما را پدید آورده است. این فرهنگ از جغرافیای طبیعی ما جدا نیست. مینو ، طبیعت ، فرهنگ عناصری جدانشدنی اند. نگارنده فهم جغرافیای طبیعی ایران زمین را بدون التفات به آن عناصر ممکن نمی داند.علاوه بر این که مطالعه و گشت و گذار در این طبیعت بدون این نگرش مینوی تفریح اصیلی نخواهد بود.