خسته و ملول و متحیر از سیر و سفر طولانی در بیابان موحش افکار انسان محال اندیش ؛ از راه پیمودن مانده شدم و درنگی کردم و از خود پرسیدم " به کجا می روی ؟ " تا کنون به کجا رسیدی ؟

"زینهار از این بیابان وین راه بی نهایت! "

به او گفتم : هیچ جا خانه ی آدمی نمی شود.

از خود پرسید : خانه ی من کجاست؟!

با شگفتی به او نگریستم و گفتم : آن زمان - مکانی که در آن نخستین بار زیستی!

آن زمان - مکانی که هیچ گاه از "من " من جدانشدنی است! به قول ارسطو ذاتی است!

" من " به پیرامون خود نگریست تا راهی یا حداقل کوره راهی بیابد.

فقط و فقط سراب می دید ...

تنها یک چیز را به خاطر آورد : خط یک!

سرخط در فلکه ی کاخ بود. با زنی میان سال که چادری مشکی به سر داشت سوار خط یک شد. و همین طور که از میان درختان بلند خیابان احمد آباد می گذشت ؛ نخست قنادی طوسی ، سپس هتل هایت سپستر بیمارستان فرح را دید. آه خدای من به فلکه ی تقی آباد رسید. سینما آفریقا برای لحظاتی او را به یاد فیلم " مردی که به زانو درآمد " انداخت!

خیابان بهار ،  "دیدگاه لشکر نبود؟ " یکی گفت " نگهدار "

چهار لشکر ... خیابان ارگ ... ایستگاه سراب ... چهار راه خسروی ... فلکه حضرت ...

از خط یک پیاده شد. از بالا خیابان ، از ایوان غربی صحن کهنه (عتیق) که از یادگارهای دروه ی صفوی است وارد صحن کهنه شد ؛ به آن ایوان ساعت می گفتند و اکنون هم می گویند. همه درب بزرگ چوبی آن را می بوسیدند و او هم بوسید . هنوز یادش بود که چگونه دست هایش را بر درب می مالید و سپس بر سر رویش می کشید. پس از عبور از ایوان و ورود به صحن چند لحطه ای درنگ کرد ؛ دست راستش را بر سینه نهاد و در حالی که کمی به جلو خم شده بود به عربی به امام رضا (ع) سلام کرد!

السلام علیک یا غریب الغربا

زن چادر مشکی - به گمانم عالیه خانم بود - به سمت راست صحن اشاره کرد : اینجا سرخاک حاج آقا است!؟  منظورش پدربزرگم بود اما سنگ های بزرگ کف صحن تنها چیزی بود که او دید. کمی جلوتر در جنوب صحن روبروی ایوان طلا ایستاد. این بنا از بناهای دوره ی وزارت امیر علیشیرنوایی است که در سال های 875 تا 885 در زمان شاه سلطان حسین بایقرا ساخته شده. در کنار ایوان طلا در شرق آن ، پنجره ای نهاده شده که به پنجره ی پولاد معروف است. آنها که نمی توانند به درون بروند از همین جا مستقیم روبروی ضریح حضرت قرار می گیرند. هنوز دعاخوان ها و دعانویس ها و قرآن خوان ها را به یاد می آورد که با گرفتن اندک پولی برای مردم دعا و قرآن می خواندند  و می نوشتند. عالیه خانم مشتری پروپا قرص آنها بود. او مانند هر کس دیگر آرزوها و غم و غصه های خود را در پشت پنجره پولاد زمزمه  کرد تا "آقا" بشنود و مستجاب الدعوه شود ... چه بسیار آرزوهای گفته و ناگفته " من " که با رفتن عالیه خانم به حرم و توسط او به عرض "آقا"می رسید! هنوز به یاد دارد استجابت آن آرزوهایی را که عالیه نتوانست آن ها را ببیند! خدا می داند چه عریضه هایی پشت آن پنچره پولاد برای " من " به  حضرت آقا داده بود و چه دعاهایی که خواند و بر پنجره پولاد بست ...

دچار حیرتم که چگونه می تواند چنین مکانی ، این همه زمان را در خود متراکم کند که یاداوری آنها حتی با تاریخ هم میسر نیست. اینجا روضه ی رضویه است ؛ اینجا مفاهیم زمان و مکان حیران و سرگردانند. اینجاست که آدمی حس می کند انسان است و سنگ و چوب نیست ... و با داشتن و مصرف بیشتر انسان نمی شود ...

 

آری هیچ جا خانه ی آدمی نمی شود....